قصه درخت هرچه بارش بیشتر …

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

باغی پر از درختهای جور به جور بود. یک طرفش درخت گیلاس بود، طرف دیگرش یک درخت گلابی بود. وسط باغ هم هم یک درخت عرعر بود.

باغبان پیر هر روز، صبح زود، از کلبه کوچکش بیرون می آمد و باغ را آب میداد. کلیه باغبان در گوشه باغ بود.

بهار از راه می رسید و درختها برگ و شکوفه می دادند. باغبان پیر با خوشحالی به درختها نگاه میکرد و شکوفه هایشان را بو میکرد. یک روز به درخت گیلاس گفت: «خواب زمستانی ات چطور بود؟ »

درخت گیلاس شاخه هایش را آهسته تکان داد و گفت:« زمستان سختی بود!»

باغبان آب را به طرف درخت گلابی باز کرد و به او گفت: « تو زمستان را چطور پشت سر گذاشتی؟ »

درخت گلابی جواب داد: «اگر توتنه مرا در زمستان با گونی نبسته بودی، از سرما یخ میزدم.»

چشم باغبان به درخت عرعر افتاد. به یاد روزی افتاد که این درخت در باغ سبز شده بود. نه او تخم درخت عرعر را در باغ کاشته بود و نه صاحب باغ. شاید تخم آن را آب یا باد به باغ آورده بود!

صاحب باغ می خواست درخت عرعر را از ریشه بکند، اما و باغبان نگذاشته بود. او همه گیاهان را دوست داشت.

درخت عرعر روز به روز بزرگ و بزرگتر شده بود، و حالا قدش از درخت گلابی و گیلاس هم بلندتر بود. باغبان به درخت عرعر گفت: «تو زمستان را چطور گذراندی؟»

درخت عرعر با غرور به باغبان نگاه کرد و گفت: «من درخت کوهستانی ام، از زمستان ترسی ندارم!»

باغبان چیزی نگفت. راه آب را به طرف درخت عرعر باز کرد و رفت.

درخت عرعر که تازه می خواست اولین میوه اش را بدهد، با غرور به درخت گلابی نگاه کرد و گفت: «تو چقدر کوچولو هستی! راستی که درخت بیچاره ای هستی!»

و درخت گلابی سرش را بالا گرفت، به قد بلند درخت عرعر نگاه کرد و با مهربانی گفت: «در عوض ریشه ای قوی دارم و میوه های درشت و آبداری میدهم.»

درخت عرعر عصبانی شد، شاخ و برگهایش را تکان داد و گفت: « میوه هایت از میوه های من درشت تر و آبدارتر نیست؟ به قامت من نگاه کن! باغبان باید نردبان بلندی بیاورد تا بتواند میوه هایم را بچیند!»

درخت گلابی حرفی نزد. چون نمی دانست میوه درخت عرعر چه اندازه است و چه مزه ای دارد.

بهار گذشت و تابستان رسید. برگ درختها بیشتر شد و شکوفه هایشان، میوه شد. میوه های درخت گلابی روز به روز درشت و درشت تر شد. میوه درخت عرعر هم به اندازه یک فندق شد.

درخت عرعر عصبانی شد، بر سر درخت گلابی فریاد کشید و گفت: «ای درخت گلابی زشت! تو با آن قد کوتاهت، میوه درشت داده ای، و من با این قد رشیدم، ميوه ریز داده ام. از امروز نمیگذارم نور خورشید به شاخ و برگهایت برسد!»

درخت عرعر راست گفت. چون روز به روز شاخ و برگهایش بیشتر و بیشتر شد. او مثل تنگه ابری بالای سر درخت گلابی ایستاده بود

خورشید هر کار میکرد نمیتوانست نورش را به درخت گلابی برساند. فقط بعد از ظهرها که درخت عرعر را دور میزد، کمی نور به درخت گلابی میداد.

درخت گلابی به نور خورشید خیلی احتیاج داشت. برای او آفتاب از همه چیز مهم تر بود

درخت عرعر شاد و خوشحال بود، تا روزی که صاحب باغ به باغ آمد. او دید که درخت عرعر بر روی درخت گلابی سایه انداخته است.

باغبان را صدا کرد و گفت: «سایه درخت عرعر نمی گذارد گلابیها رسیده شوند. اگر آفتاب به درخت گلابی نتابد گلابیها طلایی و آبدار نمی شوند. »

صاحب باغ این را گفت و به طرف درخت عرعر رفت. برگ آن را بو کرد و گفت: «چه بوی بدی میدهد! اینجا باغ است نه کوهستان! درختی که میوه اش به اندازه فندق است و خوردنی نیست و بوی بد میدهد، روی درخت گلابی هم سایه می اندازد، به درد باغ نمیخورد. برو اژه را بیاور!»

باغبان به درخت گلابی و درخت عرعر نگاه کرد. درخت گلابی پر از میوه بود و شاخه هایش از سنگینی به زمین نزدیک شده بود. اما درخت عرعر فقط قد کشیده بود و مثل تیر چراغ برق وسط باغ ایستاده بود. بوی بد شاخ و برگش هم در هوا پخش بود.

باغبان سرش را تکان داد و با خود گفت: راستی که « درخت هرچه بارش بیشتر، سرش پایین تر!»

آن وقت رفت و اره را آورد و شاخ و برگ درخت عرعر را زد. آفتاب به درخت گلابی رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *